زينب جونزينب جون، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

دختر نازم

 

بنام خدایی که عشق را آفرید .

 

 

 

برگشتم

سلام . من برگشتم . بعد از کلی نبودن دوباره آمدم . ولی فعلا نمی تونم بنویسم . نوشتنم نمی آد . فقط آهنگ رضا صادقی ♫♫ تو دلم نقل یه حرفایی هست که بگم میری، نگم میمیرم بعضیا بد جوری عاشق میشن عشق یعنی تو بمون، من میرم تو که میری نفسم میگیره همه ی خستگی هات یکجا چند؟ تو بخندی همه چی حل میشه   تو بخندی همه چی خوبه بخند، بخند، بخند همه چی خوبه فقط دلتنگم آخه هیچی مثل دلتنگی نیست   دو تا دریاچه تو چشماته ولی هیچ دریاچه ای این رنگی نیست هنوزم دور خودم میچرخم من و این عقربه ها هم دردیم ساعت ها از سر هم رد میشن ما فقط میریم و بر میگردیم تو ...
5 مرداد 1394

جیغ

بعد از دو ماه دوباره آمدم . یک ماه استعلاجی داشتم و خونه بودم  با اینکه درد زیادی داشم  ولی حسابی خوش گذشت هم به من هم به زینب جون . و اما بعدش که باید از هم جدا می شدیم و زندگی برمی گشت به روال عادی ........ زینب جون من جیغ جیغو شده و دوست داره من همیشه کنارش باشم ، دلم می خواد جیغ بزنم از دست جیغ های زینب !!!  دلم می خواد جیغ بزنم که یه کم درد وجدانم کم بشه ، دلم می خواد جیغ بزنم که ای کاش کارمند نبودم  و از اول زن خانه دار بودم ، دلم می خواد جیغ بزنم سر دو راهی   ...
13 دی 1393

روزهای عطش

در این روزهای محرم که هر دلی می  تپد بنام حسین (علیه السلام ) ، دل دختر من هم بی قرار است   در روضه های آقا امام حسین .وقتی با هم به مجلس روضه می رویم ، قلب کوچک دخترکم تندتر و تندتر می زند،   وقتی چادرم را روی سرم می کشم  و به کربلا و مصائب کربلا و ... فکر می کنم  ،   وقتی اشکهایم جاری می شود و دخترکم از زیر چادر با چشمان خیره و قلبی محزون و   بغضی در گلو به من نگاه می کند ، با صدای هق هق گریه هایش به خودم می آیم   و محکم در آغوش می گیرمش و دلم چاک چاک می شود...   از دیدن اشکهایش که آن روزها کسی نبود اشک ...
10 آبان 1393

همسرم

دوباره دلم هوای تو کرده ، هوای نفسهایت را ، هوای بوئیدنت را ،هوای با تو بودن را ، وقتی از تو دورم ...   ... دورم از همه چیز ،حتی از خودم .   کاش می شد در این هوای پائیزی با دستان گرم و پر مهرت ، روی برگهای خیس و بارون خورده قدم زد و قدم زد ...   بی خیال دیر رسیدن ، بی خیال بهانه های دخترکم ، بی خیال همه چیز و همه کس قدم زد و  از گرمای دستانت گرم   شود تمام وجودم .
20 مهر 1393

عشق پائیزی

فصل پائيز فصل خاطره هاست . فصل رنگارنگ برگها و يک رنگی آدمهاست .   وقتی پائيز می شود عاشق تر می شوم . وقتی عاشق تر می شوم حساس تر می شوم .   دلم هر لحظه جا مانده توی پيچ اولين خيابان ، در خانه ی پدری . دوستت دارم خيابان کودکی هايم ،   دوستت دارم خانه ی پدری ام . دوستتان دارم مادرم و پدرم .   می دانم که فرشته ی کوچکم وقتی پيش شماست تنها نيست ، خوشحال است .   ولی دلم بی تاب خنده های فرشته کوچکم است . دلم بی قرار دستهای گرم و کوچک نازدانه ای است   که وقتی در دستان من است دلگرم می شوم . لحظه شمار غروب پائيزی ام تا بگيرم دستان گرم و ...
15 مهر 1393

سفر

از 11 شهریور که عمه  و پسر عمه بابا جونی آمد خونمون تا 15 شهریور که رفتند ، به زینب جون و همه ی ما خیلی خوش گذشت ، این سه روز جزء خاطرات خوب و به یاد موندنی خانواده ما شد . توی این سنِ همه حواسشون به زینبِ و همه دوستش دارن و کارهاش برای همه جالبِ  و صحبت کردنش شیرین و بامزه است . به خصوص اینکه خیلی دختر اجتماعی هست و زود با همه صمیمی می شه . چه دنیایی قشنگی دارند این بچه ها! کاش می شد ما هم توی همون بچگی هامون می موندیم و هرگز بزرگ نمی شدیم . تا فرق گذاشتن ها رو نبینیم، تا بدی های دیگران یادمون نمونه ، تا این قدر فکر و خیال نداشته باشیم ...  
16 شهريور 1393

لج بازی

لج + بازی = لجبازی واقعاً لجبازی یه نوع بازیه برای بچه ها ؟                                                   ...
9 شهريور 1393

وقتی دخترم ،مادرم می شود

می آد پیش منو می گه : مامان می آی خاله بازی کنیم ؟  و من که مثل همیشه عذاب وجدان دارم از اینکه شاغلم  و کمتر وقت خاله بازی دارم با وجود تمام کارهای مانده و خستگی ، با تمام وجود و لبخند رضایت می گم : بله مامان چرا نمی آم . و من دخترِ دخترم می شوم ، و چه لذت بخشِ وقتی دستم رو مثلِ مامانها توی دستای کوچیکش می گیره و می گه بریم میمونی (مهمونی) ، از راهرو رد می شیم و توی اتاق خودش مهمونیه ، با آدمهای خیالی سلام و احوالپرسی می کنه و هنوز دستای من توی دستشِ می گه : بشین و شال روی سرش رو مرتب می کنه و به پشتی تکیه می ده و سریع توی چشای من خیره می شه و با صدای آهسته می گه : جیش داری ؟ و من اگه بگم بله خوشحال تر می شه ، میریم دو قدم اونطر...
28 مرداد 1393

یادم نره ، یادت نره

دخترم مستقل شده : زینب توی 2سال و 5ماهگی  موقع بالا و پایین رفتن از پله ها اصرار داره که خودم میرم و باید خودش بره ، وقتی هم که می خواد از جایی بپره یا کاری کنه که من احساس کنم نیاز به کمک داره می گه خودم می تونم ، خلاصه دخترم کلی مستقل شده . حرف زدن زینب : ناناز من هنوز بعضی کلمات رو درست ادا نمی کنه و این کاملا طبیعی و بامزه است . 31خرداد که رفته بودیم شهرستان عروسی پسرعموی بابایی دو تا کلمه رو یاد گرفت ، قبلا به شکلات می گفت شُلالی و به زنعمو می گفت نَنو ، توی این مسافرت یاد گرفت که این دو کلمه رو درست ادا کنه و من خوشحالم . می تام = می خوام می تورم = می خورم تاطمه = فاطمه او اولی = قوقولی دلاس = ...
24 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر نازم می باشد